قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

182

تاريخ نگارستان ( فارسى )

كه ميمنهء اهل نفاق بودند افتاد سابقا چون آنطبقه بنابر استشفاع آنخسرو عالم مطاع از چنگ قهرمان قهر پدرش خلاصى يافته از سلطان منت‌دار بودند بنابرآن سلطان قدرى نان و اندك نمكى نزد ايشان فرستاده آنجماعت را از آن حق متذكر گردانيد لاجرم ايشان خجل گشته عنان از آن معركه برتافتند . بيت : مروت نباشد بدى با كسى * كز او ديده باشى مروت بسى و سلطان كسى پيش سرور گرجستان فرستاده بر آن مقرر فرمود كه امروز جنگ سلطانى بر طرف باشد و جوانان طرفين آثار جوانمردى خود يكان‌يكان بظهور رسانند سلطان در دم خود در لباس ستر و تلبيس كه او را كسى نشناخت بميدان درآمد و از آنطرف نيز جوانى در برابر آمد سلطان او را بيك طعن نيزه بر خاك هلاك انداخت و متعاقب سه پسر او كه بانتقام مىآمدند به پدر ملحق گشتند پس از ايشان از ناورى كه به طول قامت و عظمت جثه و فرط قوت سمت امتياز داشت در برابر سلطان آغاز تلاش كرد و حملات پىدرپى آورده سلطان از غايت چابك‌دستى آنها را رد كرد اما سمند سلطان از كثرت جولان نزديك به آن شده بود كه از پاى درآيد و بيم آن بود كه سلطان را چشم‌زخمى رسد در حملهء آخر از اسب پياده شده نيزه چنان بر فرق آن پهلوان زد كه مغزش پريشان شد و ناور از تكاور در گشته دوست و دشمن بر آن دست و بازوى پيل‌افكن آفرين كردند سلطان بلشكر خود اشارت كرد كه بيكبار بر ايشان ريختند و دمار از ايشان برآوردند بيت : بتنها دريده صف خسروان * كه هم پادشاهست و هم پهلوان [ 326 - فرزندان قليچ ارسلان . ] 326 حكايت از كلام ابن بىبى مؤلف تاريخ سلاجقهء دوم چنان مفهوم مىشود كه سلطان قليچ ارسلان بن مسعود سلجوقى را يازده پسر ميبود و هر يكى را از ايشان والى ولايتى گردانيد غايتش چون محبت مفرطى به پسر اصغر خود غياث الدين كيخسرو داشت او را ولىعهد گردانيد و در شهور سنه 588 ثمان و ثمانين و خمسمأة درگذشت برادر مهترش سليمانشاه بر برادر خروج نموده اكثر برادران با او طريق نفاق سپردند و لشكر بدرقونيه برده وى را محاصره نمودند آخر الامر بعد از چهار ماه صلاح بر آن ديدند كه كيخسرو تخت و تاج را به برادر بزرگتر تسليم كند و بهرجا كه خواهد رود كيخسرو به استانبول رفته بوالى آنجا پناه برد و قالبوس حاكم آنجا در تعظيم كوشيده او را با خود بر تخت نشاند و در آن اثنا يكى از مبارزان فرنك كه او را در مردى با هزار مبارز برابر و همسنگ ميگرفتند بواسطهء عدم ايصال مواجب با پادشاه مناقشه نمود سلطان از آن درهم شده با وى گفت بندگان را چنين چرا گستاخ بايد كرد فرنگى آغاز سفاهت كرده با سلطان تندى نمود سلطان در غضب شد مشتى چنان بر گردن آن فرنگى زد كه مدهوش شد و از سر كرسى بغلطيد فرنگيان قصد وى كرده پادشاه مانع شده فرنگى بخشم از مجلس بيرون رفته قالبوس پادشاه